تبليغاتX
دانزانستان

 

آن کس که آفریده نگاهت خمار بود

در خلق و آفرینش دل بی قرار بود

 

لب را که می سرشت خجالت کشیده بود

سرخی صورتش همه جا آشکار بود

 

ابرو که می کشید مدادش شکسته بود

گیسو که می برید هوا تار تار بود

 

گرمای هر دو دست تو را جاودانه ساخت

آرامشی که تا به ابد ماندگار بود

 

تقدیر عاشقی که به پیشانی ات نوشت

یک مرد پاک و ساده و شب زنده دار بود

 

روزی که در میان تنت روح می دمید

آبی تر آسمان و زمین بی غبار بود

 

یک کهکشان به یمن وجود تو چرخ خورد

بازار ماه و مشتری ات برقرار بود

 

یادم نمی رود که بهار از تو آمده

وقتی که آمدی تو به دنیا بهار بود

 

                                       بن بست لیلا

+ نوشته شده توسط حسین جنت مکان در چهارشنبه 1386/12/29 و ساعت 23:49 |