حرف دل من چقدر کوتاه شده
حرف دل من چقدر کوتاه شده
دارم به تو از رباعی ام می گویم
حرف دل من چقدر کوتاه شده
حسین جنت مکان
مجموعه رباعی برفک
مجموعه رباعی برفک - حسین جنت مکان
نمایشگاه کتاب - انتشارات هزاره ققنوس
چاپ اول ۹۱
نقد و بحثی پیرامون رباعی
کتاب بدایع الافکار رباعی را اینگونه شرح میدهد: «از مخترعات بحر هزج است و رباعی از آن جهت گفتند که بحر هزج در اشعار عرب مربع الاجزاء آمده. پس هر یک بیت از این وزن به مثابه دو بیت مربع باشد و مجموع چهار بیت بود از هزج مربع الاجزاء... اگر مصراع سوم نیز مقفی باشد، آن را رباعی مصرع گویند و اگر مصرع سوم بی قافیه باشد، آن را خصی خوانند.»
مه را ز فلک به طرف بام آوردن
وز روم کلیسیا به شام آوردن
در وقت سحر نماز شام آوردن
بتوان نتوان تو را به دام آوردن
سعدی
به هرحال رباعی که در فارسی به آن ترانه هم می گفتند (و البته میگویند) به معنی چهارتایی یا چهارگانی یکی از قالبهای شعر است. این قالب، یک قالب شعر ایرانی است، که در زبانهای دیگر از جمله عربی و ترکی و اردو نیز مورد استفاده قرار گرفته است. رباعی و دوبیتی تنها قالب هایی هستند که وزن مخصوص به خود را دارند. وقتی صحبت از وزن رباعی می شود اکثرا وزن آن را هم وزن ِعبارت لا حَولَ و لا قُوَّةَ اِلاّ بِالله می دانند. اما در مورد وزن رباعی باید گفت که با توجه به تمام اختیارات و انشعاباتی که از اوزان اصلی رباعی به دست می آید حدود 24 وزن وجود دارد که البته همگی بر پایه ی یک یا دو وزن اصلی هستند. عروضدانان قدیم، وزن رباعی را در دو شجره اخرب و اخرم قرار دادهاند. دکتر شمیسا، برای رباعی یک وزن برشمرده و معتقد است از آن یازده وزن فرعی به دست میآید.
در مورد منشأ رباعی، در کتابهای تاریخی دو روایت متفاوت درج شده است. روایت اول،رودکی را واضع این نوع شعر (به صورت امروزی) میداند و می گوید که وزن آن را از ترانهای که کودکان به هنگام بازی میخواندند اقتباس کرده است. در روایت دوم،یعقوب لیث قهرمان اصلی ماجراست و شعرای دربار او این وزن را اختراع کردهاند.
رباعی متشکل از دو بیت (چهارمصراع) است. رعایت قافیه در مصراعهای نخست، دوم و چهارم الزامی و در مصراع سوم اختیاری است. شعرای اولیه، به گفتن رباعیات چهار قافیهای گرایش داشتند، اما به تدریج و از اوایل قرن ششم هجری، شکل سه مصراعی قافیه در رباعی رایج شد. رباعی سرایان گذشته ( و البته برخی از امروزی ها ) به قافیه به عنوان یکی از ابزارهای شعری دقت چندانی نداشتند و صرفا به منظور رعایت قافیه از آن استفاده می کردند. بازی های زبانی در رباعی کمتر به کار گرفته می شده هر چند مولانا و ابوسعید ابوالخیر و ... به خاطر سبکی که شخصا داشته اند از این بازی ها سود جسته اند. تصویر یکی از مهمترین ویژگی های رباعی به شمار می آمده و اکثرا رباعی ها با تصاویر عینی همراه بوده اند. در آثار گذشتگان اکثر رباعی ها حول سه موضوع اصلی عاشقانه صوفیانه و فلسفی می چرخید.
شاعران از گذشته تا به امروز به این قالب علاقه ای خاص نشان دادند هرچند در دوره هایی مهجور ماند اما این قالب همچنان به حیات فیزیکی و معنوی خود ادامه می دهد چراکه به علت کوتاهی و غافلگیری مخاطب در حجم زبانی و زمانی کم، با شرایط هر دوره ای مطابقت دارد. خیام، ابوسعید ابوالخیر، عطار مولوی بیدل اوحد الدین کرمانی باباافضل کاشی و ... از شاعرانی هستند که به این قالب توجه بیشتر داشته و البته در آن صاحب سبک و سخن هستند. در دوران معاصر نیز نیما یوشیج به رباعی بسیار علاقه نشان داد هرچند در آن دوره شاعران استقبال کمی از وی کردند. و امروزه هم کمتر کسی نیما را با رباعی هایش می شناسد. بعدها شاعرانی چون سیاوش کسرایی و منصور اوجی و دیگر شاعران در این قالب کار کردند. امروزه نیز شاعرانی از جمله ایرج زبردست، بیژن ارژن، جلیل صفربیگی، علیرضا دهرویه و از جوان ترها میلاد عرفان پور، عباس صادقی زرینی،مریم حقیقت و ... توجه ویژه ای به این قالب دارند.
توضیحات پراکنده ای در مورد این قالب وجود دارد که البته همگی محترم و قابل تامل هستند اما جامع و مانع نبوده و هیچ مبنای محکمی ندارند و اکثرا بر اساس تجربه و آنچه وجود دارد است. به عنوان مثال رباعی را شعر برگشتی می خوانند چرا که از انتها آن را می سرایند و یا برای آن ضربه ای در پایان قائل می شوند و در پی آن رباعی را به والیبال تشبیه کرده که سه مصرع اول توپ را برای ضربه زدن مصرع چهارم آماده می کنند. این ضربه باید به صورت زبانی یا تصویری یا اندیشه ای نمود داشته باشد. اما با یک مطالعه ی حتی اجمالی در آثار رباعی سرایان گذشته می توان نتیجه گرفت که رباعی محل ابراز اندیشه بوده است. چنانکه غزل ( جدا از تمامی پسوندهایش اجتماعی مدرن روایی یا ...) محل ابراز تغزل و معاشقه ( با هر نوع معشوق یا علاقه ای ) بوده یا قصیده محل ابراز مدح و قصدی که شاعر داشته. بنابراین ضربه صرفا در مصرع چهارم اتفاق نمی افتد. بلکه در کل اندیشه ی شاعر پخش می شود. و غافلگیری مخاطب از طرز فکر شاعر است نه از مصرع چهارم. البته اندیشه به هر حال همراه با زبان و تصویر است ولی ابراز اندیشه لزوما به بازی های زبانی و تصویری محتاج نیست. نکته ی دوم و مهمی که از این قضیه نشات می گیرد آن است که رباعی دو بیت است . و این اندیشه باید در همین دو بیت مطرح شود. اگر بتوان رباعی را ادامه داد و بیت دیگری به آن افزود یعنی غافلگیری و ضربه ای که مد نظر است اجرا نشده و مخاطب هنوز منتظر ادامه ی تفکر است. که این امر تمام رباعی هایی که صرفا بر وزن رباعی گفته شده اند و حتی ضربه ی مصرع چهارم را هم دارا هستند ولی از این اصل پیروی نمی کنند را از قالب رباعی خارج می کند. کما اینکه اگر قرار بود یک بیت یا یک مصرع از رباعی تمام حرف را بزند با وجود تک بیت گویی ها (و در کل قالب تک بیتی) دیگر نیازی به وجود رباعی نبود. نکته دیگر در این رابطه بحث طنز در رباعی ست. از آنجا که بحث اندیشه مطرح است می توان به موضوعات نگاهی طنز آمیز داشت اما نه نگاهی سبک و مسخره! اندیشه جایگاهی والاتر و عمیق تر نسبت به هرچیزی دارد. اما نکته ی اصلی این است که سطح اندیشه باید در خور شعور مخاطب و شاعر و ذات هنر باشد.
خیام به عنوان یکی از رباعی سرایان موفق در تاریخ ادبیات ، می تواند یکی از قابل اعتنا ترین افراد برای تمیز دادن ویژگی های رباعی باشد. البته در این میان نباید فراموش شود که هنر در طول زمان تغییر شکل و محتوا می دهد. اما به طور کلی برخی ویژگی ها ثابت هستند. او در آثارش به هیچ وجه از بازی های زبانی و تصویری سود نمی جوید و به دلیل پختگی فکری و ایدئولوژی تصاویر و بازی های زبانی در اثرش بسیار کمرنگ می شود.
من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشید بار تن نتوانم
من بنده ی آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم
هرچند گاهی تصاویر هم در رباعی هایش خودنمایی می کنند اما همچنان همپای اندیشه حرکت می کنند:
این کوزه چو من عاشق زاری بوده ست
در بند سر زلف نگاری بوده ست
این دسته که بر گردن او می بینی
دستی ست که بر گردن یاری بوده ست
البته خیام بیشتر حول یک یا دو محور اصلی رباعی سروده و همین امر باعث می شود که نتوانیم خیام را به عنوان کامل ترین رباعی سرای تاریخ ادبیات معرفی کنیم. که البته به نظر من لزومی به این وصف ها نیست.
همان طور که گفته آمد به جز خیام شاعران دیگر هم به رباعی پرداخته اند اما به دلیل حجم بالای آثارشان که سبب کمرنگ شدن اثر شاهکار می شود و توجه و تمرکز اصلی شان بر روی قالب دیگر که در آن زمینه شهرت یافته اند نتوانسته اند آنگونه که باید و شاید در این قالب خود نمایی کنند. هر چند همگی جایگاه خود را دارا هستند. مثلا مولانا کمتر به خاطر رباعی هایش شهرت دارد. گرچه از او نزدیک به 2000 رباعی به جا مانده. البته به دلیل سبک شخصی مولانا و شرایط خاصی که در سرودن اشعارش داشته بیشتر این رباعی ها صرفا در وزن رباعی هستند.
زان روز که چشم من به رویت نگریست؛
یک دم نگذشت کز غمت خون نگریست؛
زهرم بادا که بی تو می گیرم جام
مرگم بادا که بی تو می باید زیست
این من نه منم، آن که منم گویی کیست؟
گویا نه منم، در دهنم گویی کیست؟
من پیرهنی بیش نیم سر تا پای
آن کس که من اش پیرهن ام گویی کیست؟
ابوسعید ابوالخیر نیز به خاطر شرایط عارفانه صوفیانه ای که در آن قرار داشته بیشتر به این موضوعات پرداخته و گاهی آثار شاهکاری خلق کرده که لا به لای آن همه رباعی که بیشتر فقط در وزن رباعی هستند گم شده اند.
چشمی دارم همه پر از دیدن دوست
با دیده مرا خوشست چون دوست دروست
از دیده و دوست فرق کردن نتوان
یا اوست درون دیده یا دیده خود اوست
البته ابوالخیر از بازی های زبانی استفاده کرده است.
ای دلبر ما مباش بی دل بر ما
یک دلبر ما به که دو صد دل بر ما
نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما
یا دل بر ما فرست یا دلبر ما
نیما نیز رباعیات فراوانی از خود به جا گذاشته او در مورد رباعی می گوید: "اگر رباعیات نبودند من شاید در مهلکه ای ورود می کردم ، شاید زندگی بر من بسیار ناشایست و تلخ می شد در رباعیات به طور مجمل بیان احوال خود کرده ام .... رباعیات یک رازنگهدار عجیب برای من شده است. خودم نمی خواهم فکر کنم چرا ؟ آیا چندین هزار رباعی باشد؟"
هرچند رباعی های نیما بیشتر تحت تاثیر خیام هستند ولی همچنان اندیشه گرایی شخصی نیما در آثارش مشهود است. با این حال بر خلاف اشعار نوی نیما او در رباعی شاخه های مختلف را تجربه می کند.
بنشین به غم خود نفسی بر لب جوی
می خور به تمنای بتی غالیه موی
باهم نفسی چند و به وقتی همه سعد
باریک مشو، فکر مکن، بحث مجوی
شاعران دیگر همچون حافظ و منزوی و ... نیز به صورت غیر متمرکز رباعی سروده اند. منزوی حدود 50 رباعی از خود به جا گذاشته که برخی از آن ها پیوسته هستند و به صورت چهارپاره در آمده اند.
دستی که به دست من بپیوندد نیست
صبحی که به روی ظلمتم خندد نیست
زنجیر فراوان فراوان اما
چیزی که مرا به زندگی بندد نیست
اما در مورد رباعی هایی که امروز از شاعران می خوانیم داستان به طور کلی متفاوت است. قطعا وقتی قالب یک شعر تغییر می کند فرم آن نیز تغییر می کند. آبی که در لیوان باشد با آبی که در استخر است استفاده ی دیگری دارد. اما متاسفانه شاعران تفاوتی بین غزل و مثنوی و چهارپاره و رباعی قائل نمی شوند و در تمام قالب ها با سبک و سیاق خود به یک نحو عمل می کنند. رباعی های جلیل صفر بیگی به کل با رباعی های بیژن ارژن تفاوت دارد و اگر مخاطبی به رباعی های صفربیگی عادت کند دیگر رباعی ارژن را رباعی نمی داند. اگر رباعی های آقای ایکس شبیه به آقای فلان باشد در رباعی موفق است ولی اگر شبیه آن دیگری باشد موفق نمی شود. اینکه بتوانیم ذائقه مخاطب را به یک سو بکشانیم همیشه دلیل بر قدرت شاعری نیست و گاهی از بی علمی مخاطب و ناآگاهی شاعر سرچشمه می گیرد. کما اینکه مثلا مخاطب سینما به فیلم هایی همچون اخراجی های 4 عادت می کند و طنز برایش معنای دیگری پیدا می کند. با این رویه برخی از مخاطبین امروز رباعی منتظر هستند وقتی رباعی تمام شد بخندند. حتی شاعرانی که تجربه و آثار کمتری دارند به خاطر نوع آثار و برخورد رباعی سرایان موفق گاه به بیراهه رفته و بدون تجربه کردن از نتیجه ای که دیگران گرفته اند بهره می برند.
به هر حال همانطور که نام بردم امروز هم شاعران موفقی در زمینه ی رباعی داریم:
هر سمت صدای عابرانی خسته است
این راه به راه دیگری پیوسته است!!؟؟
این راه نمی رسد به مقصد هرگز
این راه تمام راه ها را بسته است
ایرج زبردست
آدم ها زنده های کنسرو شده
با گریه و خنده های کنسرو شده
میز عصرانه، آسمانی دلگیر
آواز پرنده های کنسرو شده
بیژن ارژن
از اول قصه آنچه گفتم نشده
محصول غرور من به جز غم نشده
من سجده به آدم بکنم؟ حرفی نیست!
آدم اما هنوز آدم نشده!
علیرضا دهرویه
امروز به فردا نرسد می میرد
خوابی که به رویا نرسد می میرد
از شوق رسیدن است جاری شدنم
رودی که به دریا نرسد می میرد
جلیل صفربیگی
متن بالا صرفا یک متن بود برای مروری بر قالب رباعی و جنبه ی تاریخی آن. و اتفاقا مشکل اصلی همین متن بالاست. چرا که در آن تعریف جامع تری از رباعی ارائه نشده. کما اینکه ما هنوز هم که هنوز است نتوانسته ( و البته نخواسته ایم) تعریف درست، دقیق، طبقه بندی شده، منظم و قابل اعتنایی از شعر و دیگر قالب های آن (مخصوصا قالب های کلاسیک که در طی این هزار سال سینه به سینه و کتاب به کتاب به آینده منتقل می شود ولی هنوز در اکثر جلسات شعر و نقدها و رسانه ها بر سر اینکه چرا این شعر هست و آن نیست و شعر چیست جنجال به پا می شود) ارائه دهیم. مثلا آیا رباعی و غزل تنها در وزن و تعداد بیت ها با هم تفاوت دارند؟ یا چرا امروزه قصیده و یا حتی مثنوی قالب زنده ای در شعر معاصر نیست ؟ چرا همه چیز در هنرهای دیگر از جمله نقاشی موسیقی تئاتر و دیگر هنرها تعریف پذیر و قابل تمیز هستند اما در شعر از این خبرها نیست؟ این ها و سوالاتی از این دست پرسش هایی هستند که هرگز با اینگونه تعاریف و توضیحات و تاریخچه ها به پاسخ آن نمی رسیم.
قطعا همه ی اهل فن و مخصوصا خود شاعران از این توضیحات واضحاتی که برشمردم آگاه هستند. اما قضیه آنجایی خنده دار می شود که هیچ کس آستینی بالا نمی زند و خنده دار تر آنجا که اهل فن و مخصوصا شاعران خود باعث همین مکافات هستند و گاهی آثارشان باعث تغییر اساسی در این تعاریف می شود که داستان سنگی ست که دیوانه ای درچاه بیندازد. ( البته بحث اصلی من در مورد رباعی و حواشی مربوط به آن است ولی در مورد تمام قالب ها و به صورت کلی شعر نیز قابل تعمیم است. ) همین تغییرات که لازم نیست آنقدر هم بزرگ و اساسی باشد سبب تغییر ذائقه ی مخاطب شده و اگر در مسیر درست هدایت نشود به آنجا می رسیم که امروز در کتب مدرسه به جای اشعار سعدی باید جوجه جوجه طلایی بخوانیم و در کتب دانشگاه شعر معاصر تا نیما و شاملو و اخوان باشد. و یا به جای اینکه شاعر امروز به فکر شعور مخاطبش باشد شعر بنویسد تا مخاطبش چیزی برای پیامک دادن داشته باشد.
این حرف ها حاصل حسرتی است که با خواندن، شنیدن و دیدن رباعی های خنده دار ( و نه طنز ) در تلفن همراه، کتب چاپ شده و رسانه ها و جلسات با خود دارم. گرچه شاعری مسولیتی سنگین می طلبد که من خود نیز با این همه که گفته آمد زیر بارش نمی توانم رفت. و قطعا زمان که مخاطب اصلی تمام هنرهاست افرادی چون خیام و نیما و منزوی و ... را انتخاب می کند.
حسین جنت مکان
فروردین ۱۳۹۱
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت...
نقد-نوشته ای از علی سلیمانی بر کتاب تبعید در آیینه بخوانید در اینجا
همچنین نقدی که سرکار خانم شیما احمدی بر کتاب تبعید در آیینه نوشته اند را در وبلاگ شخصی ایشان بخوانید : شیما شاهسواران احمدی
بی نهایت سپاسگزار این دو عزیزم.
و غزل:
اینی که می بینم بگو رویاست یا لیلاست؟!
غرقِ که دارم می شوم دریاست یا لیلاست؟!
آیا منم؟ نه نیستم!... نه! هستم ... اما نه...
عکسِ در آیینه منِ تنهاست یا لیلاست؟!
دور و برم خالی ست از هرچه به غیر از تو
لیلاست یا لیلاست یا لیلاست یا لیلاست...
آغوش وا کن سر به دامان تو بگذارد
مجنون چه می فهمد که این صحراست یا لیلاست!
نامت ردیف تازه ای در شعر خواهد بود
ذکری که بر لب های شاعرهاست : "یا لیلا"ست
پشت پرچینت اگر بزم، اگر مهمانی ست
پشت پرچین من این سو همه اش ویرانی ست
انفرادی شده سلول به سلول تنم
خود من در خود من در خود من زندانی ست
دست های تو کجایند که آزاد شوم؟
هیچ جایی به جز آغوش تو دیگر جا نیست
ابرها طرحی از اندام تو را می سازند
که چنین آب و هوای غزلم بارانی ست
شعر آنی ست که دور لب تو می گردد
شاعری لذت خوبی ست که در لب خوانی ست
دوستت دارم اگر عشق به آن سختی هاست
دوستم داشته باش عشق به این آسانی ست !
حسین جنت مکان
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت...
تبعيد در آيينه
مجموعه غزل حسين جنت مكان
شامل ۴۰ غزل(كه ۳ يا ۴ تا از آنها را در وبلاگ خوانديد)
می توانید کتاب را از طرق زیر تهیه نمایید
فروشگاه هزاره ققنوس : تهران-ابتدای مفتح جنوبی- نبش کوچه نور
کتابفروشی کانون شاعران ایران: تهران - انقلاب - روبروی دانشگاه تهران - پاساژ فروزنده
کتابفروشی معین: شاهرود - خ ۲۲ بهمن
کتابفروشی سروش : شاهرود - میدان امام
و خودم
غزلی از من بخوانید در ادب فارسی ( مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری)
غزلی از من بخوانید در آرشیو روزنامه رسالت
غزلی از من بخوانید در آرشیو روزنامه جام جم
و يك غزل
این جاده نیل است و باید موسایی از نو بسازم
اعجازی از جنس اشکم ، دریایی از نو بسازم
دنیای من هفت سنگ است می ریزمش کودکانه
تنها به امید اینکه دنیایی از نو بسازم
غم شکلی از شعر دنیاست دنیا رسیده به تکرار
پس شاعری می کنم تا غم هایی از نو بسازم
انگشت هایم ترک خورد، هر یک بیابانی از درد
باید برای جنونم لیلایی از نو بسازم
من قصه ای ساده هستم ای کاش می شد که یک روز
افسانه ای تازه باشم، نیمایی از نو بسازم
آن کس که آفریده نگاهت خمار بود
در خلق و آفرینش دل بی قرار بود
لب را که می سرشت خجالت کشیده بود
سرخی صورتش همه جا آشکار بود
ابرو که می کشید مدادش شکسته بود
گیسو که می برید هوا تار تار بود
گرمای هر دو دست تو را جاودانه ساخت
آرامشی که تا به ابد ماندگار بود
روزی که در میان تنت روح می دمید
آبی تر آسمان و زمین بی غبار بود
تا کهکشان به یمن وجود تو چرخ خورد
بازار ماه و مشتری ات برقرار بود
یادم نمی رود که بهار از تو آمده
وقتی که آمدی تو به دنیا بهار بود