سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت...
نقد-نوشته ای از علی سلیمانی بر کتاب تبعید در آیینه بخوانید در اینجا
همچنین نقدی که سرکار خانم شیما احمدی بر کتاب تبعید در آیینه نوشته اند را در وبلاگ شخصی ایشان بخوانید : شیما شاهسواران احمدی
بی نهایت سپاسگزار این دو عزیزم.
و غزل:
اینی که می بینم بگو رویاست یا لیلاست؟!
غرقِ که دارم می شوم دریاست یا لیلاست؟!
آیا منم؟ نه نیستم!... نه! هستم ... اما نه...
عکسِ در آیینه منِ تنهاست یا لیلاست؟!
دور و برم خالی ست از هرچه به غیر از تو
لیلاست یا لیلاست یا لیلاست یا لیلاست...
آغوش وا کن سر به دامان تو بگذارد
مجنون چه می فهمد که این صحراست یا لیلاست!
نامت ردیف تازه ای در شعر خواهد بود
ذکری که بر لب های شاعرهاست : "یا لیلا"ست
پشت پرچینت اگر بزم، اگر مهمانی ست
پشت پرچین من این سو همه اش ویرانی ست
انفرادی شده سلول به سلول تنم
خود من در خود من در خود من زندانی ست
دست های تو کجایند که آزاد شوم؟
هیچ جایی به جز آغوش تو دیگر جا نیست
ابرها طرحی از اندام تو را می سازند
که چنین آب و هوای غزلم بارانی ست
شعر آنی ست که دور لب تو می گردد
شاعری لذت خوبی ست که در لب خوانی ست
دوستت دارم اگر عشق به آن سختی هاست
دوستم داشته باش عشق به این آسانی ست !
حسین جنت مکان
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت...
تبعيد در آيينه
مجموعه غزل حسين جنت مكان
شامل ۴۰ غزل(كه ۳ يا ۴ تا از آنها را در وبلاگ خوانديد)
می توانید کتاب را از طرق زیر تهیه نمایید
فروشگاه هزاره ققنوس : تهران-ابتدای مفتح جنوبی- نبش کوچه نور
کتابفروشی کانون شاعران ایران: تهران - انقلاب - روبروی دانشگاه تهران - پاساژ فروزنده
کتابفروشی معین: شاهرود - خ ۲۲ بهمن
کتابفروشی سروش : شاهرود - میدان امام
و خودم
غزلی از من بخوانید در ادب فارسی ( مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری)
غزلی از من بخوانید در آرشیو روزنامه رسالت
غزلی از من بخوانید در آرشیو روزنامه جام جم
و يك غزل
این جاده نیل است و باید موسایی از نو بسازم
اعجازی از جنس اشکم ، دریایی از نو بسازم
دنیای من هفت سنگ است می ریزمش کودکانه
تنها به امید اینکه دنیایی از نو بسازم
غم شکلی از شعر دنیاست دنیا رسیده به تکرار
پس شاعری می کنم تا غم هایی از نو بسازم
انگشت هایم ترک خورد، هر یک بیابانی از درد
باید برای جنونم لیلایی از نو بسازم
من قصه ای ساده هستم ای کاش می شد که یک روز
افسانه ای تازه باشم، نیمایی از نو بسازم
آن کس که آفریده نگاهت خمار بود
در خلق و آفرینش دل بی قرار بود
لب را که می سرشت خجالت کشیده بود
سرخی صورتش همه جا آشکار بود
ابرو که می کشید مدادش شکسته بود
گیسو که می برید هوا تار تار بود
گرمای هر دو دست تو را جاودانه ساخت
آرامشی که تا به ابد ماندگار بود
روزی که در میان تنت روح می دمید
آبی تر آسمان و زمین بی غبار بود
تا کهکشان به یمن وجود تو چرخ خورد
بازار ماه و مشتری ات برقرار بود
یادم نمی رود که بهار از تو آمده
وقتی که آمدی تو به دنیا بهار بود